باد شدید ٣ ماه پیش و تنبلی باعث شده که از تماشای mtv , nrj ,... محروم بشم و حالا کارم شده ساعتها پای کامپیوتر نشستن و کلیپ دیدن با این (WWiTV).
خاطره کشون ....
در کران ، باد
باد ،
یکنواختی خاطره
غروب را به یادم می پاشد
خون می شوم
سرخ ِ سرخ
گلوله ای در کار نیست ،
حنا ،
مرگ خویش را حنا بسته ام
مشتی به روی می مالم و
مشتی به کف
گونه هایم زرد شد
دیگر حنایم رنگی ندارد .
یادمان های ِ دور را
یکی یکی دار می زنم و می خندم
مرگ ِ این همه لحظه
این همه یاد
این همه خاطره را .%
این شعر و چندین سال پیش نوشتم و دیروز که مطلب صدا رو خوندم یاد این شعر افتادم.
بایگانی شده ام
ایکاش خاطراتت را به من منگنه نمی کردی .
آنگاه که بی مزد به جهان دیگر روم
با آغوشی باز
دلبرکان غمگین را نوازش خواهم کرد ،
موریکونه ی برنزه شده را خواهم گفت
که Le vent le eri را با سوت بنوازد
و نویدشان خواهم داد
به جهانی بهتر
شادتر
زیباتر
من اولین پیامبر دوزخم %
23/7/88
شاید که مرگ
هوس بچه گانه ی لحظات باکره گی ام باشد
ولی هنوز
انگشتانم
توان چکاندن اسلحه ای را دارند
که بچه گانه نیست ،
از آتش میگذرم
نه برای تو
شاید برای اینکه بگویم
گاهی آتش با ناپاکان است .
هیچ زنی
در هیچ شعری بی وزن نیست
گاهی شعر هایم تاب نمی آورند
تو را .
مرز خواب هایم را
با تو به به اشتراک می گذارم ،
به این شرط که ساعت کوکی نباشی .
مجهولی که مجهول ماند
طاقباز دراز میکشم
زیر آفتاب کهنه ی تابستان ،
روی پیراهنم
حروف پرواز را خالی کرده اند
غروب که پیدایم کنند
نام کهنه ی تو حک شده است بر تنم
آزادی .
مردی که کشتمش ؛
اگه قبلا
من و اون همدیگه رو
تو یه مسافرخونه می دیدیم
با هم میشستیم و لبی تر می کردیم
خلاصه یه پیک می زدیم .
اما به اسم سرباز آش خور
واسادیم جلوی همدیگه و شلیک کردیم
و من اونو درست همون جایی که واساده بود کشتم
من اونو کشتمش
چون ، چون که دشمن ام بود
فقط همین
هر چن که اینم مث ِ روز ِ روشن معلومه
اونم لنگه ی من بود و همین جوری اومده بود جبهه
بیکار بود و اسباب و اثاثیه اش رو هم حراج کرده بود
و واسه خاطر این کاراش هم هیچ دلیلی نداشت
آره ، جنگ چیز عجیب و غریبی یه
تو شلیک میکنی و نفس یه آدم رو می گیری
که اگه قبلا
همدیگه رو تو یه بار دیده بودین ، مهمونش می کردی و
شاید هم دو زار می گذاشتی کف مشتش .%
ترجمه ای آزاد از شعر "مردی که کشتمش" اثر " توماس هاردی (1928-1840) "
با این بادها
چگونه بخوابم
در وانی که بالا آورده های مردمان را میگردم
تا مگر مرواریدی را بیابم که درونشان .
