هذيانهاي يك رواني

 

حالا خيال کن اينجا بغداد

اين هم   جوي نازکي از خون

از اين شقيقه که مال من است

تا دامن سفيد تو   بر اين خاک

حالا خيال کن که من دست دراز کرده ام

که موهايت را

از اين سيم خاردار بگيرم

حالا خيال کن شدني باشد اينها

و تو سرت را گذاشته اي   اينجا

روي اين سينه

زير اين يکي شقيقه که مجروح نيست

آن وقت يک لحظه چشمهايت را برگرداني

به سمت دجله  و بشماري :يک..دو..سه..ده

بومب...بامب...بومب...بامب...

آن وقت انگشت هاي مرا

از روي خاک جمع کني :  يازده...دوازده

و بعد خواسته باشي ببوسمت

آن وقت من چطور بگويم: لب هايم کو؟  

 

حافظ موسوی  يک شعر از مجموعه ي "زن ،تاريکي ،کلمات "

   + امیرمسعود سپهرنیا ; ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()