هذيانهاي يك رواني

VIP

مردي بر روي تپه نشسته است مي گويد  /  مايملک من غم است / شش بچه که در زيرآوار مي پوسند / زنم که دختر عمويم بود منفجر شده است / حرف نمي توانم بزنم بو خفه ام مي کند ...

سيگاري روشن کن هنوز عادت نکرده ام که فقط يک چشم داشته باشم ...

چرا چهره هاي رنج کشيده اِِين همه اصالت دارند ؟

" حسِِين " ، " عيسي " ،  "داوينچي " ، " داستايوسکي " ، " مادر ِ" " گورکي "

وزني که زور مي دهد تا بچه اش به دنيا بيايد ...

لوله ي تانک در گل فرو نشسته

در پشت کيسه ي شني جسدي چمباتمه زده

چقدر صورتش اصالت دارد...

   + امیرمسعود سپهرنیا ; ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ مهر ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()