هذيانهاي يك رواني

wake up

[ شانه هاي تصيوير آينه را هم چرب كرده ام

در انتظارت .]

اي كاش اينقدر دور نمي شدي

اينقدر دور

تا من آدرس وبلاگم را به پسرك واكسي بدهم

كه برساند به تو

و بگويد كه چقدر دوستت دارم

تا ببيني كه سيمرغ به بند كشيده آماده ست

براي نهار فردا

تا خواسته هايت را از آنچه خواستي فراتر كني

اي كاش بودي

اي كاش نزديك تر

اي كاش چشمهايم را كه باز مي كردم

به جاي مه ... ،

اما گرمايت را بين فايل هايJPG كه مانده اند ازتو

جستجو مي كنم

اين مني ست كه تو مي خواستي

حتي راننده هاي آژانس شهادت مي دهند

سيگارهاي ديويدف ،

آينه ،

حتي ساعت سه نيمه شب قسم مي خورد

كه من ديگري هستم

اما تو آنقدر دوري

كه صداي سوختن هيچ سيگاري را نشنوي

و هيچ راننده ي آژانسي آدرست را پيدا نكند .

                                                       17/7/86

 

 

 

   + امیرمسعود سپهرنیا ; ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()