هذيانهاي يك رواني

 

من به درون زمان حال رانده و وانهاده شده ام .بيهوده سعی دارم به گذشته بپيوندم : نميتوانم از خود بگريزم .

صبح در تنم لنگر مياندازد .آغاز يک روز ديگر ويک هفته ی ديگر .آفتابی سرد ،گرد وخاک شيشه های پنجره را سفيد ميکند .آسمانی رنگ پريده با لکه های سفيد .آسمان ديروز را خيلی دوست داشتم ،آسمانی تنگ ، تيره از باران ، که خود را مانند چهره ای مضحک وگيرا به شيشه های پنجره ميفشرد.اين خورشيد مضحک نيست ،کاملا برعکس .روی کارگاه ساختمانی ، روی تيرهای پوسيده ی جلوی انبار نوری خسيس ميافتد 

   + امیرمسعود سپهرنیا ; ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()