هذيانهاي يك رواني

Broken promises

همکار گرامی ،برادر من ،دلبندم ، عزیزم ، شاید اینجوری بهترباشه شاید فهمیدی که چی میگم . عزیزم یک لحظه به اینهایی که میگم فکر کن ، میدونم سخته برات ولی خواهش می کنم ؛ می خوام بگم احساس بدیه ، آأم احساس بدی پیدا میکنه وقتی هر صبح حتی سلولهای کف پای آدم به خاطر انقباض حسگر های عصبی شون فحش خواهر ومادر نثار آدم کنن .حالا بعد از پنجاه وسه سال بازم مسواک نزن .آقا مسواک بخوره تو سرت ، یه آدامس ریلکس می تونه تغییر خیلی خیلی قابل ملاحظه ای در شما ایجاد کنه .آقا اصلا این دیر بیدار شدن من ، این بی حالی من برای سر کار اومدن به خاطر همون سلامیه که جنابعالی وقتی که تا توی  دهن من اومدی ، توی صورتم پرتاب می کنی .

لطفا تصور کنید : سلولهای مغز بنده هر صبح چه پیغامی صادر می فرمایند :

Fu ..y..boy    fu….crazy boy    fu… fu….fu..fu…fu….fu…fu….fu

   + امیرمسعود سپهرنیا ; ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()