هذيانهاي يك رواني

Lazy crazy mad plluter man

عزیزم ، دلبندم ، برادر من ، همکار گرامی چی خطابت کنم که اونجوری نگاهم نکنی که انگار من فرانسوی حرف می زنم .چیز زیادی ازت نمی خوام فقط می خوام بفهمی که میزهای ما دقیقا – از شانس و بخت سیاه من  - روبروی هم هستند ، پس ما هم با فاصله ای کمتر از سه متر دقیقا روبروی هم هستیم و تو وقتی اون انگشت قشنگ وکوچیکت رو تا بند آخر می کنی توی محتویات مغزت ومن به طور کاملا اتفاقی – خداییش اتفاقی – همون لحظه دارم اولین چایی روزم رو می نوشم یه خورده همچین بدنم می گیجه ، اِ باز داری اونجوری نگاه میکنی که ....

 

پ.ن : این سکانس صحه ای ست برکامنت خورشید (آتوسا) که برای آیتم قبلی این شوربختی گذاشته بود .

 

 

   + امیرمسعود سپهرنیا ; ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()