هذيانهاي يك رواني

شعری از نزار قبانی

گفتم : عشقت     لكه كوچكي ست بر پوستم

با آب پاك مي شود      يا الكل

گفتم : از تغيير فصل يا تغيير آبي و هواست

و اگر پرسيدند گفتم : از احساسات     و سوختگي آفتاب

خراشي كوچك روي صورت         كه زود خوب مي شود

گفتم : عشقت              رود خانه ء كوچكي ست

كه چراگاه ها را زنده مي كند          و مزارع را سيراب

اما وقتي بر ساحلم فرود آمدي          دهكده ها غرق شد    و باغها ...

و بسترم را برد

ديوار خانه ام خراب شد

و من سرگردان بر زمين رها ...

در ابتدا گفتم : عشقت ابري آرام ...   ميگذرد

تو بندري امن سلامت

و اينكه عشق ما  مثل همه عشق ها روزي به پايان مي رسد

و تو چون نوشته اي بر آينه روز ناپديد مي شوي

و زمان ريشه اشتياق را مي خشكاند

و برف مي پوشاند

 

گفتم كه اشتياقم به چشم هاي تو عادي ست   واژه هاي عاشقانه ام...

اما حالا مي فهمم چه اشتباهي كردم !

عشق تو لكه اي كوچك روي پوستم نبود

كه با آب بنفشه و رازيانه مداوا شود

زخمي كه با مرهمي و گياهي شفا يابد

تبي از باد هاي شمالي ...

عشق تو هجوم شمشيري بود بر تنم

لشگري مهاجم

و نخستين قدم در جاده جنون ..

 

   + امیرمسعود سپهرنیا ; ٦:٥٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()