Lazy crazy mad plluter man

عزیزم ، دلبندم ، برادر من ، همکار گرامی چی خطابت کنم که اونجوری نگاهم نکنی که انگار من فرانسوی حرف می زنم .چیز زیادی ازت نمی خوام فقط می خوام بفهمی که میزهای ما دقیقا – از شانس و بخت سیاه من  - روبروی هم هستند ، پس ما هم با فاصله ای کمتر از سه متر دقیقا روبروی هم هستیم و تو وقتی اون انگشت قشنگ وکوچیکت رو تا بند آخر می کنی توی محتویات مغزت ومن به طور کاملا اتفاقی – خداییش اتفاقی – همون لحظه دارم اولین چایی روزم رو می نوشم یه خورده همچین بدنم می گیجه ، اِ باز داری اونجوری نگاه میکنی که ....

 

پ.ن : این سکانس صحه ای ست برکامنت خورشید (آتوسا) که برای آیتم قبلی این شوربختی گذاشته بود .

 

 

/ 1 نظر / 3 بازدید
آتوسا

۱- يک روز صدتا پست مينويسید که آدم نميدونه کدومش رو بخونه. الانم که شونصد بار بهتون سر زدم و تشريف ندارين. ۲- راستی من هم در گذشته يه همچين همکاری داشتم عتيقه تر از همکارتون. يه بار یه پاشو از کفش درآورده بود گذاشته بود روی ميز مونشيمون و با تلفن حرف ميزد. فکر نکنم ديگه اينجوريش رو ديده باشین. نازی خانم منشی تا ۲ ساعت با الکل روی ميز رو تميز ميکرد!