به .... برای ..... از ....

نمی دونم چی باید بگم .حالم صبح خوب نبود .اومدم سرکار با اینکه نیم ساعت زودتر رسیدم اداره , ارباب رجوع پشت در منتظر ایستاده بود .یکم که کار کردم یادم رفت که حالم بد بوده ولی وقتی که کار این چندتا دانشجو رو انجام دادم و نشستم پشت میز حالم بد شد .از دیشب یه تمی تو ذهنم بود میخواستم بنویسمش ولی حالش نیست .حالم از صبحم بدتره .مدتیه دارم فکر می کنم که برم عضویت در پایگاه اهدا عضو رو تکمیل کنم ,قلب و کلیه و طحال و ..توی اون لیست تیک دار کنم و بعد بشینم خودم رو به مرگ مغزی نزدیک کنم .شاید راحت بشم/ن .شاید دیگه ........ می خوام یه چیزایی رو بنویسم ولی نمی شه .من شاید آدم خوبی نباشم و شاید کار خیر به اون شکلی که عرفه انجام نداده باشم ولی اونایی رو هم که انجام دادم جار نزدم و گاهی بهشون افتخار میکنم .اگه به کسی ام بدی کردم دلایلی داشته که البته خیلی هاش توجیه پذیر نیستن ولی این یه طرفشه , بدی هم دیدم و بالا و پایین هم خیلی شدم ولی هیچ وقت تلافی نکردم , به تلافی فکر کردم ولی بعدش خندیدم به فکرهای خودم .من همیشه  خودم رو با دیروزها قیاس می گیرم و سعی میکنم که از روی حماقت کسی رو نرنجونم ولی این وسط خیلی چیزها هم دخیله مثلا گاهی رفتاری از روی حماقته ولی گاهی هم نمیخوای چیزی رو کسی رو از دست بدی ولی نمیتونی توی اون شایط بحرانی همه چیزو درست بیان کنی و شرایط جوری میشه که میبینی داری میبازی و بعد میخوای همه چی رو درست کنی ولی چون همه داغن و همه چی بحرانیه کسی به حرفت گوش نمی ده و توجه نمیکنه که چی میگی و بعد همه چی از دست میره و همه چی میافته گردن تو,ضمنا مگه بد بودن معیار دقیقی داره ضمنا همیشه توی روابط دو طرف وجود دارن و رفتار یه نفر علاوه بر اینکه معلول رفتار مخاطبانش هست , معلول مسائلیه که شاید محسوس نباشه یا شاید علت بیرونی داشته باشه مثل گذشته , جامعه و یا چیزی فراتر.....من خیلی رو خودم کار کردم خیلی چیزها رو هر روز به خودم یادآوری میکنم که مثلا امیر تو باید با همه ی ارباب رجوع ها رفتار خوبی داشته باشی حتی اگه خسته ای و دانشجو هم نمی فهمه که کارش جای دیگه گیرداره بازم لبخند بزن ؛که احمق نباش ؛که بدی نکن ؛که اگه میشه کمک کنی کنار نکش ؛خوبی ها رو فراموش نکن ؛آدمها رو هم ؛ولی خوب اینا افتخار نیست و برای خیلی هم مهم نیست.نمی دونم اصلا  آقا اینجا ١٠٠بار بنویسم : امیر خره امیر خره ... خوبه,نه چیزی حل نمیشه باید برم اعضام رو اهدا کنم , آخه نمی دونیم که کی میاد .ولی مدتیه دارم نشانه های عجیب می بینم .چه می دونم :خدا بیامرزتم , به خدا میسپارم خودم رو نیز.شایدم وصیت کنم که بعد تخلیه اعضا وسط میدون شهر ایستاده آتیشم بزنن .اینجوری فکر کنم بهتره بعدش همه باهم می گن : آخخخخخخخخخخخخخیییییش .

/ 2 نظر / 16 بازدید
غريبه آشنا

حقیقت چیزی نیست که نوشته می شود..آن چیزی است که سعی میشود پنهان بماند.

آتوسا

خوب چه اعتراف دقیقی. اما یعنی چرا همه شهر باید بگن آخیش. بعد هم همینکه با مردم خوبی خودش کلی حسنه. خوب بودن همین چیزای کوچیکه دیگه. چرا اینقدر خسته هستی؟