turn the page

 

 روزگار بی شلوار

 

 این صبح های بی قار و با قار ِ

کلاغ و شکم

نمی دانم چرا فِر می خورم

از تو

در تو

بی  قرارم 

که نمی دانی هفت رنگی ام ، یک رنگ است

که جُسته ام ش در این راه،

خسته ام

بقایای اکلیل و رژلب اثبات می کند

یا نه این رژگونه که سرخ کرده است

جای پای عشق را به صورتم.

سیلی خورده اگر نباشی

دردم را نمی فهمی  

جَسته ای ،

ژله ای     نبسته ای .

نمی فهمی

که به هفت شهر عشق درآمدم و

هفت رنگ شد پیکرم

انگ دورنگی بر پیشانی و

جام هفت خط در دست ،

مگر حضور تو در آینه

رژ و لاک و ریمل

خط لب و چشم ات یکرنگ است ؟

در عشق سِت شدن

سِت کردن  اغماست

کماست

کم است

باید زیاد بود

باید محدب و مقعر،

 نه

اینها کلمات ابن زیاد است

باید کوژ و کاو بود

باید زیاد

مثل من که هر صبح  فِر می خورم

با بیگودی های فلزی ات درون تو.

 

  

دادهایم را که با دروغ هایم جمع می کنم

می شود

         دوغ

می شود

         ماست

بالا که می روم هفت

پایین که بیایی هشت

ومشتی زیر هشت چشیده هم اگر خط لب عشق  نکشیده باشد

که کشک

نه

زرشک

زپلشک ،شلوار از کمر افتاده را مانم

کشم در رفته است

می افتم از کمر

از کمر روزگار می افتم .% 26/3/87   

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
سارا

خیلی قشنگ بود .هم طنز بود هم جدی و هم اینکه آدمو به فکر وادار می کرد .مرسی بازم می آم .

آتوسا

جالب بود. یه سبک نو. کلمات با دقت انتخاب شده بودن. به هفت شهر عشق آمدی و هفت رنگ شد پیکرت؟!