تهوع

ثانیه ها می گذرند ومن احساس می کنم که ابله تر از همیشه ام ؛وبی تردید در کمال یکنواختی تاچند لحظه ی دیگر که کاملا با الان یکی خواهد بود زندگی را باتمام زیبایی هایش بالا خواهم آورد .

/ 8 نظر / 4 بازدید
بی نام

اگر به عيادت من آمديد ، اي مهربان چراغي بياور

آتوسا

سلام- نميدونم آيا صبح اينقدر زود بيدار ميشی که اين کامنت رو بخونی يا نه. به هر حال من امشب ما که ميشه صبح شما از ساعت ۸ تا ۱۰:۳۰ که ميشه ۷:۳۰ تا ۱۰ شما هستم

آتوسا

روزای ديگه اغلب کامپيوتر که هست و اينترنت ولی اينکه من کاربرش باشم يا نه نميتونم مطمئن باشم.

بانو**

زندگی با همه زيباييش .... عجب طنز درد ناکی رو با کلمات شعر بيان کردی بيسار زيبا اما دردناک بود و اون شعر برف همه اونقدر زيبا بود که جايی برای حرفی نداشت واقعا ميگم راستی ما تبادل لينک کديم؟

هستی

سلام جالب بود اسم وبلاگت خيلی با حاله خوشحال ميشم بهم سر بزنی

آتوسا

سلام- دارم این نوشته تون رو میچرخونم تا بفهمم اما هر کاری میکنم میبینم امکان نداره چند لحظه ديگه با الان کاملاْ يکی باشه. نگاه کنید میبینید يا بهتر شده يا بدتر. ا ما بالا آوردنش گاهی کار خوبيه. سموم دفع ميشن تا يه زمانی هنوز حساس معده ات و دقت ميکنی و بعد دوباره همين چرخه هست تا.........

اندوه

برخيز عطر مادر مشرقين پرسه مي‌زند در شهر به زير مهتابي كه بي نور مانده‌است نزديك تر بنشين كنار خاطرات باستاني انسان بخوان..