آخر قصه

این مطلب رو خورشید خانم نوشته ؛ که من چون خیلی باهاش احساس نزدیکی کردم با اجازه ش قسمتی از اون رو اینجا آوردم ( کاملش رو توی وبلاگ خورشید خانم بخونید :کیمیای مهر )

 

لطفاْ به من نگو که آخر قصه چیزی نیست. من نمیخواهم باور کنم حرفت را. من حتی اگر یک‌میلیارد‌و‌شانصد پنجاه‌و‌هشت بار هم این قصه را خوانده باشم و آخرش به هیچ رسیده باشم برای بار یک میلیارد و شانصد پنجاه و نهمین بار دلم میخواد پایان این قصه را خوب تصور کنم.

به من نگو که آخر همه عشقها عادت میشوند. من میخواهم باور کنم که عشقی هست که هیچوقت رنگ عادت به خودش نمیگیرید و هیچوقت تمام نمیشود یا کهنه.

به من نگو که فرقی نمیکند. به من نگو که همه کارها یک نتیجه دارند و همه بی‌نتیجه‌ هستند. من میخواهم باور کنم که فرق میکند اگر من دستم را برای گرفتن دست تو دراز کنم.

به من نگو حداکثر من همین است. به من نگو که چیز بیشتری نخواهم بود. به من نگو که نمیتوانم. من میخواهم باور کنم که میتوانم به آسمان برسم و میتوانم یک دانه در حال رویش باشم و میخواهم باور کنم که میتوانم.

...............

به من نگو که سرانجام من یک کار معمولی، یک زندگی معمولی،‌ یک عشق معمولی، یک بچه معمولی و یک مرگ معمولی خواهد بود. من میخواهم سرانجام بهتری داشته باشم.

                                       http://www.khoor-shid.persianblog.ir/         

/ 1 نظر / 5 بازدید
ليلا

سلام جالب بود اون عکسه هم دو تا فلبيه که از يه جا آويزونه آره؟