ما سالهای زیادی بهار را

به گره زدن سبزه

دلخوش بودیم

وهیچ نگفتیم ...!؟

/ 5 نظر / 11 بازدید
ساناز

سلام . آه ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبريزم نه به فکرم که رشته پاره کنم نه بر آنم که از تو بگريزم ... منظورتون چیه که نويسنده خود کشی کرده ؟ ... راهم دراز و کوچه باريکه کجا بمونم اينجا تاريکه مث جنگلا اينجا وحشيه جنگه و جدل برنده کيه ؟ تنگه و خفه مث يه قفس طاقت ندارم حتا يه نفس فصل اين قفس ميله های سرد بهاره اما با برگای زرد رو شاخه ی دل جغد شب سخن تکرار همون قصه ی کهن همون تشنگی همون دويدن با اون خستگی بن بستو ديدن روزا و شبا يه جا نشستن سرد و بی صدا در خود شکستن خيره به دل تيره ی شبا يه مهر سنگين به روی لبا اينجا مث قبر تنگه می کشه دلم به همين مردنا خوشه آره اگه من يه روز بميرم آرزوم بوده ... بهش رسيده م موفق باشيد .

ژاله

نوشته های شما هم خیلی قشنگ هست و مرسی از این همه لطفتون

ژاله

اجازه می خوام که لینک وبلا گتون رو به وبلاگم اضافه کنم اجازه هست ؟

آتوسا

ما سالهای زياد هفت سنگ را هفت درد کرديم و به آب سپرديم هفت دردمان که نرفت هيچ يک روز ديديم که هفت سنگ هستيم!

نوشين

به کجا بايد رفت؟ به که دل بايد بست؟ به امينی که امانتدار است؟ به دياری که پر از ديوار است؟ گريه ام می گيرد ... سلام مرسی که سر زدی . خوشحال می شم بازم بيای .