این شعر به کتایون و خوبیهایش که حتی در خوابهایش نیز دیده میشوند تقدیم شده است :

ذهنم آتش گرفته است
افکارم را بالا می آورم
بوی گازوئیل می دهند.
آرام دراز میکشم
درونم را آینه کاری می کنم
و مادر را چون تندیسی در میان...
که خواب فرا می گیردم

بیدار که میشوم
از ردپای اشک ها بوی پدر می بارد
ذهنم خاموش میشود
و کامیونی که افکارم را گازوئیلی می کرد دیشب رفته است .

پ.ن: با آرزوی اینکه روزهای مادرت سرشار از تندرستی و خاطرات خوب شود .و اینکه هیچ مادری غمی به دل و زخمی به تن نداشته باشد .

پ.ن 2 :ای کاش سایه سار صبوری مادرم تا ابد ادامه داشته باشد ،مادرت ، مادرش ، مادرتان ، مادرهایشان .......

/ 6 نظر / 10 بازدید
؟؟؟؟

.......

غريبه آشنا

اميدوارم كه خوب باشي و موفق.

امیر مسعود

ما غریبه آشنا نداشتیم .یا غریبه باش یا آشنا .و مرسی که نظر دادی .نمی دونم چرا نسبت به این پیام احسا خاصی دارم .

غريبه آشنا

خب چیزی جز این نیست... مثلاَ چه احساسی؟

ترانه

سلام.آتوسا خوبه .فقط تصمیم گرفته که مدتی ننویسه. مواظب خودت باش.[گل]

امیر مسعود

برای غریبه : نمی دونم .نمی دونم .نمی دونم .نمی دونم .احساس احساسه .وقتی سکسه ات می گیره یا وقتی الکی دلت می گیره مگه آگاهی از دلیلش .مگه چیز بیشتری جز ندانستن هست.