انگار جز زیر بار گذشته زندگی نمی توان کرد و زنده نمی توان ماند ،حتما کسانی هستند که مخالفند ،ولی هر روز هر ساعت هر دقیقه زمانهایی که همچون لایه های زمین روی هم نشسته اند را می شکافیم و حافظه را خانه تکانی می کنیم که گاه تلخ و گاه شیرین است این  غرق شدن های بسیار در سایه سار خاطرات.

انگار باید از هرآنچه که بیرون از تن است بیرون از من به درون و قعر این چاه حافظه و ذهن فرار کرد و فرو رفت و فرو رفت و شاید همانجا ماند و دیگر برنگشت ،مثل کرم خاکی .واین دردناک تر میشود گاهی که این همه فضای تاریک و موهوم این همه دالانهای پر از آدمهای زنده و مرده که از پشت میله ها دست به سوی تو دراز کرده اند و به ناگاه هوار میشوند از حد تحمل فراتر باشد و تو می خواهی به بیرون راه یابی و بگریزی اما ممکن نیست ،گویا دیگر اسیر شده ای و یا عادت کرده ای ،زنجیرهایی که ردشان براستخوانها ماسیده است نمی گذارند ،از دست کلونازپام و آزپام های دیگر هم کاری ساخته نیست و چاره ای نیست جز برهم فشردن چشم ها تا سر به دوار بیافتد و بعد رفتن و خزیدن به سه کنج یکی از اتاق های خانه که نمورتر از خاطرات و حفره های یی نیست که دارند می بلعند ، تاراج میکنند ، رگ می زنند و می خندند ، به دار می کشند و فریاد ویوا سر می دهند ، قرص می خورانند و باز در گوشت می خوانند که راه فراری نیست و بعد که ساعتها می گذرد و چشم باز می کنی و پیرامونت همه همرنگ درونت گشته می فهمی که نیمه شب است و تو هم در میانه ی راهی و هنوز از این لایه ها اگر خلاصی باشد ، نوبت آرزوهاست ، آرزوهایی که دارند از دور چراغ می دهند و نورشان همچون چراغ صدها کامیون در شب چشم را می زند و تو چاره ای جز چشم بستن نداری خواه  با سر به کامیون بخوری و یا از کنارش بگذری .مهم این است که گاهی مجبوری چشم ببندی و آسان نیست چه به اجبار  و چه به اشتباه.

این پاره پاره شدن ذهن ،مرده هایی را ماند که از خاک بیرون می آیند یا همان کرم خاکی شاید بهتر باشد .کرم هایی که به قعر خاک نفوذ کرده اند به قعر ذهن و با بارش یک رگبار بهاری به سطح خاک می آیند و البته حفره هایی از خود بر جای می گذارند و باز از همان حفره ها به عمق خاک باز می گردند و شروع به خوردن ریشه و پوساندن می کنند و این می شود که می پوسیم در طول سالها ذره ذره و دم فرونکشیدن هم همان تاثیری را دارد که کلونازپام و آز های دیگر ،شاید تسکین ات دهد تا بخوابی اما وضع بغرنج تر می شود .لااقل برای من اینگونه بوده است که تا خواب دقایق اولین اش را طی می کند کرم ها از لایه لایه های ذهن به هزارتوهای خواب رخنه می کنند و خوابم از هزاران هزار حفره مورد هجمه قرار می گیرد و اینجاست که وخیم تر رنج خواهی کشید ،چرا که هنگامی که بیداری و تمام اینها کارد را به استخوان می رساند با شیشه ای ، تیغی می توان رگی را شاهرگی را زد که این سیل ملال آرام گیرد که آرام گیری اما در خواب تنها فریادهای خفه ای از گلویت خارج می شود ،انگار بختکی رویت افتاده باشد ، دندان به هم می فشاری اما بیداری ممکن نیست  در این هجوم خاطره و خواب و ملال ، چشم ها در چشمخانه به دوران می افتند ، تا انتهای خواب عربده می کشی ، اشک می ریزی ، بغض میکنی ،فرار میکنی ولی باز هم بی تاثیر است و وقتی که روی بالش خیس بیدار می شوی تازه می فهمی که صبح شده و تو باید ادامه ی آن راههای تاریک ، آن هزارتوهای خفه و هراس آور ، آن اتاقها و دالان های نمناک را طی کنی و باز به این فکر کنی  که آخر چه فایده دارد که امروز را هم به این همه روزهایی که گذشت اضافه کنم ،چه فایده که زنده بمانم و زندگی کنم و تا دست به طناب می بری فکر اینکه شاید پس از مرگ بازگشتی دوباره و دوباره باشد ، طناب را از دست لرزانت می اندازد  تا حتی مجالی برای مردت نیز نماند ،پس بغضت را فرو می دهی ، کورمال کورمال با دست بالای تخت را لمس میکنی تا قوطی های سبز و سفی و نارنجی ای را بیابی که تا نیمه پراند از قرص های نارنجی و سفید و سبز و از هر کدام یکی می خوری و به این می اندیشی که به هر حال روزی محتوای تمام این قوطی ها را یکجا خواهم خورد و بعد می روی مینشینی سه کنج اتاق ،حفره ها را سرک می کشی، با بغض راهروها را طی میکنی ، فرو می روی ، مسخ می شوی ، در هزارتوها فریاد میکشی تا باز شب شود و دوباره صبح کورمال کورمال بیاندیشی که روزی محتوای هر سه قوطی را یکجا ....٪       سه شنبه ۱۷/۲/۸۷ ا.م.سپهرنیا  

/ 5 نظر / 10 بازدید
سودی یشم سیاه

باور نکن تنهاییت را من در تو پنهانم تو در من از من به من نزدیکتر تو از تو به تو نزدیکتر من باور نکن تنهاییت را تا یک دل و یک درد داریم تا در عبور از کوچهء عشق بر دوش هم سر میگذاریم دل تاب تنهایی ندارد باور نکن تنهاییت را هرجای این دنیا که باشی من باتوام تنهای تنها من با توام هرجا که هستی حتی اگر با هم نباشیم حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالم نباشیم این خانه را بگذار و بگذر با من بیا تا کعبه دل باور نکن تنهاییت را من باتوام منزل به منزل

سودی یشم سیاه

آخرین حرف این است زندگی شیرین است خود از اینروست اگر می گویم پایمردی بکنیم پیش از آنکه سر ما بر سر دار آرد خصم ما بکوبیم سر خصم به سنگ وین تبهکاران را بر سر دار بسازیم آونگ

نوید مدن....!

سلام . ممنون که بهم سر زدی. حتما بازم پیش ما بیا. وبلاگ شما هم جالبه ، 3 تا از پستاتو خوندم ، باحال بود ، بقیشم به مرور میخونم. فعلا عزیز[شوخی]

Atoosa

نظر من اینه:‌همه قرصهای زرد و سبز و صورتی رو بریز دور. صبح بیدار شو. کار کن و کار کن. عصر برو ورزش. بیا خونه کار کن و باز هم کارکن. یه لحظه هم ذهنت رو به حال خودش تنها نذار.

ترانه

فکر کنم ذهنت داره داد میزنه که یکفنر منو یه خونه تکانیه حسابی بکنه لطقا. [لبخند]