صبح است

متقاطع می شوم

با حجم خورشید ِ گذشته از پرده

با موهایی آشفته.

می دانم که جامانده ام از سرویس ،

و مسئولیت های محوله ی دستگاه مطبوعم ..

دیر خواهم رسید

مواخذه

درج در پرونده

بی آنکه مدیر بداند که هر روز

با یک لبخند خواب آلود تو

مسئولیت هایم با جورابهای لنگ به لنگ

شوت می شوند به دورترین نقطه

زیر تخت

گم میشوند ،

تا در آغوشت

بهانه ای برای مرخصی ساعتی جور کنیم .%

 

/ 4 نظر / 11 بازدید
آـوسا

جالب بود. فوق العاده زمینی....

کتایون

من هم از خواندن نوشته های صمیمانه تان لذت بردم. شعر های زیبایی هستند و شیوه خاصی دارند. متقاطع شدن توصیف زیبایی بود و بهانه ی مرخصی هم!... یک جوری شخصیت دارند شعر هایتان. . از پیام صمیمانه ی شما هم ممنون و از آشنایی با شما و وبلاگتان خوشحالم دوست !

کتایون

افکار ذهن من از صافی شعر شما گذشته بودند...چه تجربه ی جالبی بود شعری که برایم نوشتید. ممنون!

ونوس

هر روز زیبا تر از قبل مینویسی