this is new chet

 

پنجره ی مغزم را که بازکنم

در آنسو

بهاریست که هیچ دنیا به خود ندیده است

وزنی که زیبایی اش را من می فهمم

آرام می بافد

به قامت زندگی لباسی

   که خورشید هم گرمای آن را ندارد .

 

افسوس که از پس شیشه ها

تنها خزانی برگ ریز است

که سالهای سال

ریخته است هر آنچه که برگ

و بوی مرگ

ریه های هر بیننده را به خس خس وا میدارد

واین نه تقصیر تو ست

نه پنجره  .

امیر مسعود سپهرنیا  

 

 

 

 

                http://blankinfinity.persianblog.ir

 

 

 

 

 

 

                  

 

                

/ 8 نظر / 9 بازدید
نیلوفر...آهسته وحشی می شوم...

.. آرام می بافر بر قامت زندگی لباسی کهخورشيد هم گرمای آن را ندارد... .... واقعا عالی بود... خيلی زيبا.. خوشحال می شم يه سری بهم بزنی.. بی صبرانه منتظرتم... فعلا ...صدای آشنای کلامتان در گوش خانه ی دل که می وزد،مرا به اوج می کشاند..

ترانه

سلام ، شعرت گرم بود. و نزدیک، هنوز بقیه اشعارت رو نخوندم ، وقتی خوندم نظرم رو میگم/

آتوسا

شما مثل ستاره هالی آپ ميکنين ها!!!

ترانه

سلام. تو چرا اینقدر کم مینو یسی؟ و مرسی که بهم سر زدی و نظر دادی.تو فکر میکنی بخاطر با اون بودن چی رو از دست دادم؟

ترانه

میدونی. آدم در مقابل چیزهایی که بدست میاره ، چیزهایی رو هم از دست میده.....منتی از این بابت بر سر اون نیست.

آتوسا

ترانه جون ايشون عادت دارن تا جلو پاشون گوسفند قربونی نشه نمينويسن.