k..ifa de..la ser..nda ch..que....

اینم کاری از مهدی صادقی دوستی که توی همین شهره ولی مدتهاست که ندیدمش :

زکجا

زکجا می آید ؟

چنین پوچ ، تهی

می گوید که نباش

که نخند

خوش نباش

می خواهد عشق نورزم

می میرد

که می بیند می خندم

فکری باید

ریشه را کشتن شاید

قلبش را خشکاندن باید

سرچشمه ای چنین کریه

آب زلال اهدا نمی تواند کرد .

بمیر و تشنه باش

آبش طلب مکن

چنین کنی اگر

خشک شود سر چشمه اش %مهدی صادقی

/ 4 نظر / 11 بازدید
مصطفی

دیروز کودکی.... در امتداد کوچه های پر از بیکسی این شهر شلوغ..... دست تمنایی به سویم دراز کرد..... خالی تر از تمامی آرزوهای کودکانه.... دنیا عوض شده است..... کودکان به دنبال نان اند و ما به دنبال عشق!!!

سودی یشم سیاه

سلام خوب هستید قشنگ بود اینم خیلی جالب بود ((در انزجار خویش هیچ شریک نمی خواهم یک تنه آماده ی یک باغ نفرتم )) البته نفرت ....داره پست 19 خرداد هم قشنگ بود به دلم نشست موفق باشی به منم سر زن و نوشته هامو ((00نقد00)) کن منتظرم دیر نکنی

مهتاب

بسیار زیبا[گل]