این اولین نوشته ی من در این فضای مجازی ست ، نمی دونم چرا ولی یهو دوست داشتم بگذارمش اینجا :‌ششم آذرماه هشتاد و چهار نوشتمش :

یک نفر بی خبر مرد وبی موقع .ازغروب دیروز احساس تیرگی روحی میکنم .حقیقت اینه که ــــ آینده نگری انسان را محدود میکنه ،شاید مثل نجابت که مرد رو موظف (قصد فقط روشن شدن نوع محدودیته وگرنه نجابت شرط لازم وکافی برای مرد بودنه ) شاملو راست فهمیده که :سعادت حادثه ای است براساس اشتباهی وهدایت که میگفت : مرگ تنها حقیقتی است که دروغ نمی گوید پس :دراین لحظه که پایان جهان من وتوست /من از یادآورد بوسه های بسیارم /نه شرمنده کودکان /ونه دلواپس آبروی آینه ام .

امروز صبح که می اومدم سرکار ، تاکسی ها اعتصاب کرده بودن ، دسته دسته سر خیابونها ایستاده بودن .مسافرها هم همه توی خیابون منتظر تا ماشینی سوارشون کنه ،بعد یهو متوجه شدم هرماشینی که میخواد مسافر سوارکنه با اعتراض راننده تاکسی های فهیم شهر مواجه میشه (با مشت ولگد وچوب وفحش نسبی وسببی بیچاره رو بدرقه میکردن ) جالب اینجا که پلیس های محترم هم حضور داشتن ومثل مجسمه بنده رو نگاه میکردن تااینکه یه پیکان رو نگهداشتم که سوار شم که خانم مسنی هم همراه ما اومد یکی ازهمین راننده های فهیم وبا شعور چنان لباس این پیرزن را کشید که انگار حق پدرش رو خورده  ......باقیش رو خودتون میتونید حدس بزنید .

به هر حال سوار شدیم. سر یک چهارراه صاف رفتیم توی ماشین جلویی .راننده میگفت :یکی از راننده تاکسی ها داد زده که من راضی نیستیم واسه این تصادف کردم .حالا درلحظه تصادف ایشون با نفر پشت سرش صحبت میکرد ومتوجه قرمز شدن چراغ نشد تازه ترمز این آقا مثل کامیونهای جنگ جهانی دوم  دوپا  میگرفت .من موندم بی توجهی چه ربطی به راضی نبودن راننده تاکسیی داره که خودش وظیفه اش رو انجام نمیده و از بابت کسب درامد کس دیگری از این راه ناراضی ست و نفرینش هم می گیره  

به هر حال شروع خوبی برای یک روز پاییزی نبود . 

/ 0 نظر / 3 بازدید